The Explanations
تعبير


Sunday, July 31, 2005

وقتی داشتم با یک سرعت زیادی وارد یه کوچه ای می شدم که در واقع تهش بن بست بود,
نمی دونستم که دارم شانس دور زدن رو قبل از برخورد به ته کوچه از دست می دم!

Mana  ||  9:14 PM



Monday, April 18, 2005

اون به باور دروغی که گفت همونقدر مطمئن بود که یه کودک سه ساله وقتی می خواد نشون بده که خوابه,
با چشمهای بسته به سمت تو می یاد و در اون لحظه مطمئنه که تو باور کردی اون خوابه.

Mana  ||  11:47 PM



Tuesday, January 04, 2005

تو فقط 1ثانيه وقت داري كه حرفت رو بزني.
تو اين يك ثانيه مي توني برنده باشي يا بازنده!
تو باختي!!!!!!!!!...


Mana  ||  5:56 PM



Saturday, December 25, 2004

-دیگه هیچ وقت اشتباه نکن!
گفت باشه, سعی میکنم! ولی ببخشید شما مریم مقدس هستین؟


Mana  ||  9:37 PM



Wednesday, November 24, 2004

بهش گفت: تو 20 سالت بود اين طوري فكر مي كردي !!!
الان 23 سالته بازم همين طوري قكر مي كني!!!
يكي ديگه رفت تو فكر...


Mana  ||  9:44 PM



Sunday, November 21, 2004

انقدر كوچيكه كه اگه چشمتو از روش بر داري براي بار دوم نمي توني پيداش كني!!!
...


Mana  ||  9:09 PM



Friday, November 12, 2004

داري راهي رو ميري كه خودتم مي دوني يه روز بايد برگردي!!!
حالا برو...ولي وقتي برگشتي...!


Mana  ||  1:12 PM



Monday, October 11, 2004

ديوار تو كوتاه ترين ديوار بود!
با اين همه دست من به بلنداي ان ديوار نمي رسيد...
و ما باز هم براي دلخوشي همان ديگران ,
در تمام عكسهاي يادگاري لبخند مي زنيم!!!


Mana  ||  3:49 PM



Sunday, September 19, 2004

كوتاه ترين ديوارو ته يه بن بست لازم دارم!!!


Mana  ||  8:38 PM



Monday, July 19, 2004

سهم تو از سالهای ترک الود و چسبناک من همین بس که این یک غروب را به انتظارم بنشینی!
من تمام نیامدنهایت را بخشیده ام,تنها همین بخشیدن است که رنگ غروب را تیره می کند...
مرا به انتظار بنشین,نیامدنت را به همین یک دم انتظار بخشیده ام.


Mana  ||  10:37 PM



Wednesday, April 14, 2004

اها...دیدی هیچ جوابی نداری باز!
نگاهم کرد و خندید,فهمیدم هیچی نفهمیده...
اون فقط خنده رو می فهمید!!!


Mana  ||  9:55 PM



Tuesday, March 23, 2004

فکر کن ببین چرا بچه ها در نقاشیهای طبیعت خورشید رو خندان می بینند...
و چند وقته که تو نمی دونی خورشید چیه؟!!!
...
اهای فلانی...شاید این زندگی باشه!
نگاه کن
کلاغها اومدند تا منو در اغوش بگیرند.
***

Mana  ||  3:49 PM



Friday, March 12, 2004

می شه انقدر به من نگی که بزرگ شدم؟؟؟
من اصلا دلم نمی خواد که بزرگ باشم!

Mana  ||  11:22 PM



Wednesday, March 10, 2004

همیشه دوست داشتم موقع غذا خوردن یه بچه 2-3 ساله بودم...
که وقتی یکی منو مجبور به غذا خوردن می کنه غذا رو از دهنم بریزم بیرون و قورتش ندمD:


Mana  ||  10:10 PM



Monday, March 08, 2004

من اگر بترسم قایم نمی شم...!
فقط چشمهامو می بندم.

Mana  ||  10:22 PM



Friday, March 05, 2004

هر نرسیده ای را قراریست با رفتن.
اما قرار من یک قرار ابری,یک قرار بی قرار بودورفت...
مگر همین دیروز,از همین جا بن بست را نشانت ندادم؟
می خواستی اب از اب تکان نخورد و برگی نجنبد و همه چیز همان طور باشد که بود؟!!!
تو نخستین سالهای بی من بودن را تجربه خواهی کرد.
...
...
...
حالا شب از نیمه گذشته.
یارم کجاست؟
دستی برای بار اخر تکان میدهم!
...
امشب جنون همسفر لحظه ها و خاطره هاست...!!!



Mana  ||  4:28 PM


There¹s no need to argue anymore
I gave all I could
But it left me so sore
And the thing that makes me mad
Is the one thing that I had

I knew, I knew, I¹d lose you
You¹ll always be special to me

And I remember all the things we once shared
Watching TV movies on the living room armchair

But they say it will work out fine
Was it all a waste of time
Cause I knew, I knew, I¹d lose you

You¹ll always be special to me

Will I forget in time
You said I was on your mind
There¹s no need to argue
No need to argue anymore
There¹s no need to argue anymore

Mana  ||  4:23 PM



Tuesday, March 02, 2004

انگاه که انسانها احساساتشان را پشت دیوارغرور مخفی کردند...
فرشتگان خدا به شادی شک کردند!

Mana  ||  5:56 PM



Wednesday, February 25, 2004

من اگر یه قطار بودم,شاید دیر می کردم,...
ولی می رسیدم!

Mana  ||  12:35 PM



Friday, February 20, 2004

به هر حال دیگه بر نگشتم.


Mana  ||  11:12 PM

امشب از جلوی اون در رد شدم!
همون چهار تا چرخ سیاه همیشگی هم جلوش بود.
با اون نور کمه که دوسش داشتم!
هنوزم کم بود...
فقط نمی دونم چرا تا رسیدم نزدیکش یهو سرعتم زیاد شد!!
ولی وقتی ازش گذشتم دلم خواست که دوباره برگردم.
که البته دیر شده بود!
فکر کنم...
!!!

Mana  ||  11:11 PM



Wednesday, December 24, 2003

الان تو این شرایط ترجیح می دم سکوت اختیار کنم.
تو حرف بزن!
دلم واسه اینجا تنگ شده بود.
همین!!!
...

Mana  ||  5:16 PM



Wednesday, October 22, 2003

دیشب نشسته بودم رو تختم و در کمد باز بود...
زل زده بودم به درکمد و داشتم سعی می کردم که با نگاهم ببندمش.
ولی هر چی به خودم فشار اوردم نشد...
اخرش مجبور شدم خودم پاشم درو ببندم!
بعد دوباره رفتم نشستم رو تختم.
...

Mana  ||  8:22 PM



Saturday, October 11, 2003

من اصلا فکر نمی کنم که منو تو بتونیم با هم کنار بیاییم!
بعد از دو ساعت مطمئنم که دوباره با هم دعوامون می شه!
پس بهتره که کلا بی خیال بشیم...
من میرم اینوری........تو هم برو اونوری.....
سعی هم نکن که بیای دنبالم!
...
!!!

Mana  ||  7:22 PM



Thursday, October 02, 2003

میدونم که تو هم میدونی!
من بدون اینکه بدونم اون کیه پناهش دادم!!
اونم منو باور کرده...
یه کمی از اندازه من فرا تر رفته!در من نمی گنجه...
جاسوس!!!

Mana  ||  12:13 PM

Archive

NEW Weblogs

LINKS

Miscellaneous