The Explanations
تعبير |
|
Sunday, July 31, 2005
وقتی داشتم با یک سرعت زیادی وارد یه کوچه ای می شدم که در واقع تهش بن بست بود,
نمی دونستم که دارم شانس دور زدن رو قبل از برخورد به ته کوچه از دست می دم! Monday, April 18, 2005
اون به باور دروغی که گفت همونقدر مطمئن بود که یه کودک سه ساله وقتی می خواد نشون بده که خوابه,
با چشمهای بسته به سمت تو می یاد و در اون لحظه مطمئنه که تو باور کردی اون خوابه. Tuesday, January 04, 2005
تو فقط 1ثانيه وقت داري كه حرفت رو بزني.
تو اين يك ثانيه مي توني برنده باشي يا بازنده! تو باختي!!!!!!!!!... Saturday, December 25, 2004
Wednesday, November 24, 2004
بهش گفت: تو 20 سالت بود اين طوري فكر مي كردي !!!
الان 23 سالته بازم همين طوري قكر مي كني!!! يكي ديگه رفت تو فكر... Sunday, November 21, 2004
Friday, November 12, 2004
Monday, October 11, 2004
ديوار تو كوتاه ترين ديوار بود!
با اين همه دست من به بلنداي ان ديوار نمي رسيد... و ما باز هم براي دلخوشي همان ديگران , در تمام عكسهاي يادگاري لبخند مي زنيم!!! Sunday, September 19, 2004
Monday, July 19, 2004
سهم تو از سالهای ترک الود و چسبناک من همین بس که این یک غروب را به انتظارم بنشینی! من تمام نیامدنهایت را بخشیده ام,تنها همین بخشیدن است که رنگ غروب را تیره می کند... مرا به انتظار بنشین,نیامدنت را به همین یک دم انتظار بخشیده ام. Wednesday, April 14, 2004
اها...دیدی هیچ جوابی نداری باز!
نگاهم کرد و خندید,فهمیدم هیچی نفهمیده... اون فقط خنده رو می فهمید!!! Tuesday, March 23, 2004
فکر کن ببین چرا بچه ها در نقاشیهای طبیعت خورشید رو خندان می بینند...
و چند وقته که تو نمی دونی خورشید چیه؟!!! ... اهای فلانی...شاید این زندگی باشه! نگاه کن کلاغها اومدند تا منو در اغوش بگیرند. *** Friday, March 12, 2004
Wednesday, March 10, 2004
همیشه دوست داشتم موقع غذا خوردن یه بچه 2-3 ساله بودم...
که وقتی یکی منو مجبور به غذا خوردن می کنه غذا رو از دهنم بریزم بیرون و قورتش ندمD: Monday, March 08, 2004
Friday, March 05, 2004
هر نرسیده ای را قراریست با رفتن.
اما قرار من یک قرار ابری,یک قرار بی قرار بودورفت... مگر همین دیروز,از همین جا بن بست را نشانت ندادم؟ می خواستی اب از اب تکان نخورد و برگی نجنبد و همه چیز همان طور باشد که بود؟!!! تو نخستین سالهای بی من بودن را تجربه خواهی کرد. ... ... ... حالا شب از نیمه گذشته. یارم کجاست؟ دستی برای بار اخر تکان میدهم! ... امشب جنون همسفر لحظه ها و خاطره هاست...!!!
There¹s no need to argue anymore I gave all I could But it left me so sore And the thing that makes me mad Is the one thing that I had I knew, I knew, I¹d lose you You¹ll always be special to me And I remember all the things we once shared Watching TV movies on the living room armchair But they say it will work out fine Was it all a waste of time Cause I knew, I knew, I¹d lose you You¹ll always be special to me Will I forget in time You said I was on your mind There¹s no need to argue No need to argue anymore There¹s no need to argue anymore Tuesday, March 02, 2004
Wednesday, February 25, 2004
Friday, February 20, 2004
امشب از جلوی اون در رد شدم!
همون چهار تا چرخ سیاه همیشگی هم جلوش بود. با اون نور کمه که دوسش داشتم! هنوزم کم بود... فقط نمی دونم چرا تا رسیدم نزدیکش یهو سرعتم زیاد شد!! ولی وقتی ازش گذشتم دلم خواست که دوباره برگردم. که البته دیر شده بود! فکر کنم... !!! Wednesday, December 24, 2003
Wednesday, October 22, 2003
دیشب نشسته بودم رو تختم و در کمد باز بود...
زل زده بودم به درکمد و داشتم سعی می کردم که با نگاهم ببندمش. ولی هر چی به خودم فشار اوردم نشد... اخرش مجبور شدم خودم پاشم درو ببندم! بعد دوباره رفتم نشستم رو تختم. ... Saturday, October 11, 2003
من اصلا فکر نمی کنم که منو تو بتونیم با هم کنار بیاییم!
بعد از دو ساعت مطمئنم که دوباره با هم دعوامون می شه! پس بهتره که کلا بی خیال بشیم... من میرم اینوری........تو هم برو اونوری..... سعی هم نکن که بیای دنبالم! ... !!! Thursday, October 02, 2003
میدونم که تو هم میدونی!
من بدون اینکه بدونم اون کیه پناهش دادم!! اونم منو باور کرده... یه کمی از اندازه من فرا تر رفته!در من نمی گنجه... جاسوس!!! |
| ||||
|
|
|||||